X
تبلیغات
شاپرک
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روزبرای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم، قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روزخدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
 کسی را نداریم.

                                                                       عرفان نظر آهاری



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 12:0 | نویسنده : پروانه |
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است؟

گاه ذهنم به شدت درگیر یک اتفاق خاص میشه و ساعتها مشغول رویاپردازی و خیالبافی پیرامون این موضوع میشم و از دنیای واقعی فاصله میگیرم. نمیدونم تو تمام عمرم شاید چند ماه تو واقعیت زندگی کردم و بقیه ی هزاران دقیقه ی عمرم رو در هپروت به سر بردم. گاهی فکر میکنم آدمهای رویایی و خیالپرداز فقط به درد مردن میخورند. به درد لای جرز دیوار...

گاهی انگار تبدیل میشم به یه آدم فضایی که جایی رو زمین نداره و یه وقتایی هم حس میکنم هزار دلیل وجود داره برای امید و عشق به زندگی...فکر میکنم آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که تونستند معنی همه جور زندگی کردن های واقعی و خوب و بد رو تجربه کنند .

بچگیام عاشق کتاب قصه های رنگارنگ و پر نقش و نگار بودم.عاشق خوندن هر چیزی که قابل خوندن بود. تو سکوت و گرمای بعد از ظهرای تابستون ، بارها و بارها کتاب قصه های شاه پریون و افسانه های قدیمی رو میخوندم و خسته نمیشدم.

کتاب افسانه ی تلخون با جلد خاکستری رنگ و فضایی مه آلود و چندین درخت خشکیده و چند پرنده ی سیاه در حال پرواز، هیچ وقت از یادم نرفت... و امروز که بعد از سالها دوباره این قصه رو مرور کردم فهمیدم که نویسنده (صمد بهرنگی) ته ته آدمهای خیالپرداز و احساسی بوده و شاید همین وجه مشترک دلیل علاقه ی من به خوندن داستانهاش بوده و هست...

تلخون رو دوست داشتم . شاید چون غیر متعارف بود و شخصیت خاصی داشت.تلخون به هیچ چیز اهمیت نمیدهد.گویی خود را از سرزمین دیگری میداند یا چشم به راه چیزی است که بالاتر از این چند و چون هاست.بین هفت خواهر کوچکترین بود اما بچه نبود. افسانه ای بود شاید چیزی شبیه افکار و رویاهای من...

حالا فکر میکنم ، کتابی که خوندنش اون روزها برای من ممنوع بود میتونم تحلیل کنم و به اتفاقاتش فکر کنم . شاید اون دروغها نمایی دروغین از واقعیت بود .

وقتی که تلخون به همراه عشق افسانه ای اش سوار بر اسب سفید ،ماهها و سالها از دریاهای آب و آتش گذشتند.ماهها و سالها عرق ریختند و از کوههای یخ زده و آتش گرفته بالا رفتند. ماهها . سالها از بیشه های تاریک گذشتند و گرسنگی و تشنگی کشیدند.... و همه ی اینها در چشم تلخون به قدر چشم بر هم زدنی طول نکشید ....تا خود را در باغی باصفا با درختانی بلند و پر میوه میبیند ، من را به این فکر وا میدارد که این شاید تصوری کوچک از واقعیت دنیایی است که در آن زندگی میکنیم...


در قصه تلخون تقاضاي دختران غير عادي و ظاهراً پيدا نشدني است .و تلخون دل و جگر مي خواهد كه ظاهراً چيزي ساده و معمولي بنظر مي رسد و بايد به آساني يافت شود ؛ ولي همه آن چيرهاي غير عادي يافت مي شود اما دل وجگر ، حاشا !

نفس تقاضاهاي عجيب و غريب شايد بخاطر اين است كه نشان مي دهد در جامعه اي كه غير عادي ترين اشياء يافت مي شود اما چيزي كه بودنش توقع به حقي است پيدا نمي شود ، از همان ابتدا قصه را پر از پيام مي كند.

    


          دانلود رمان تلخون|صمد بهرنگی



تاريخ : جمعه پانزدهم شهریور 1392 | 23:52 | نویسنده : پروانه |
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم ؛

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد،

یادم باشد قلب کسی را نشکنم شاید دیگر هیچوقت مجال جبرانش نباشد،

یادم باشد تا شقایق هست ، تا صدای جیرجیرکها و جیک جیک گنجشکان و آواز پرندگان

 و وسعت دشت و سرسبزی چمنزار و طراوت جنگل باقیست

تا لطافت باران و درخشندگی ستاره ها و نور ماه و گرمای خورشید

و زیبایی و عطر گلها ونرمی شنهای ساحل و لطافت گلبرگ باقیست زندگی را زیبا بدانم .

هر چند خیلی سخته خیلی...



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 13:11 | نویسنده : پروانه |


دلم می خواهد می توانستم به عقب برگردم و یکبار دیگر همه چیز را به گونه ای

دیگر از ابتدا آغاز کنم. خدا را چه دیدی ، شاید این بار زندگی جور دیگری بود.

شاید دیگر از دلواپسی ها و کا بوسها خبری نبود .شاید از سر در گمی ها خبری نبود.

شاید می شد لبخند هایم ، پوز خندی این چنین تلخ و تصنعی نباشد.

شنیده بودم انسانهای بزرگ اراده می کنند و انسانهای کوچک آرزو...

اما من به این می اندیشم که ، وقتی مصائب راه بدون اراده ی تو به سراغت می آیند،

مگر چیزی جز آرزو برایت باقی می ماند؟

جدال سختی است ! وقتی برای گذر از مصائب قدرت کافی نداری... وقتی کم می آوری.

ساعتها مبهوت این حجم از سرگردانیم.

رویاها را پر میدهم .توی آسمان اوج می گیرند...

چشمانم را باز میکنم ، واقعیت جلوی چشمانم جلوه گری می کند...

وجودی نا خود آگاه در ضمیر من همه چیز را باور دارد.وجودی که با من رویاییم فرسنگها

فاصله دارد. با منی که دروغ بافی های ذهنش را باور کرده تا زندگی قابل تحمل تر شود .

و من امروز ، در زاد روز زندگیم ،برای لحظاتی هم که شده به این باور میرسم

  دیگر هیچ چیز قابل انکار نیست...ziba


                      



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 13:56 | نویسنده : پروانه |

روزهای عجیبی است...

پر از تصمیم ،پر از دلشوره ،دودلی سرگردانی بلا تکلیفی...

گریه های طولانی ،خنده های احمقانه...

همه و همه بیهوده و بی جهت و بی دلیل

من با غروری سر خورده ، فقط دلم میخواد چند سال نوری از تمام دنیا فاصله بگیرم...

فکر کنم بهش میگن افسردگی...

صبح وقتی از روی سرگردانی ،بیخود و بی جهت ، داستان مسخ فرانتس کافکا رو دانلود

کردم، هیچ تصمیمی برای خوندنش نداشتم.بی حوصله به چند خط اول چشم دوختم و در

کمال ناباوری ،چند ساعت بعد به پایان داستان رسیدم.

تمام که شد حسی عجیب بهم دست داد.دقیقا شبیه حس گره گوار ، وقتی فهمید به یک حشره ی

تمام عیار عجیب و غریب ،تبدیل شده.

خودم رو شبیه پروانه ای خشک شده با چشمانی بی فروغ دیدم، که به تابلوی مخملی سیاه رنگی

سنجاق شده




تاريخ : یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 | 12:50 | نویسنده : پروانه |

شب ،بزرگترین و بهترین نعمت برای آدمهایی مثل من، برای قابل تحمل شدن زندگی.
سکوت ،آرامش ،امنیت ، قطره های غلطان روی گونه ها ،تحولی عجیب...
نیمه شب است .نگاهم به دوردستهاست.به چراغهای بی رمقی که در افق می درخشد.
یک دسته پروانه جلوی چشمانم به پرواز در می آید.یکی دست به کمر و طلبکار با چشمانی غضبناک نگاهم میکند.یکی برای یک آرزو دلش میتپد. و دیگری با نگاه حسرت بارش میگوید که شاید بخشیدمت.
قهقهه میزنم از تصور این خیالات فانتزی...

...صبح در راه است و ارمغان طلوع خورشید...بیداری،قرص های رنگ به رنگ و تهوع آور،لیوان شیر،خیره شدن به خانه ای که شبیه آمال تو نیست ،حرفهای تکراری،دلتنگی،قصه ای که توی سرت شکل می گیرد و رشد میکند،و یکباره همچو حبابی می ترکد و سرت را خالی میکند...تکرار ،تکرار، تکرار ، تسلسل

دلم برای قدم زدن توی بازارچه قدیمی تنگ شده.پیاده روی توی جمعیتی که در هم میلولند و دنبال باز کردن راهند برای سریعتر رسیدن به مقصد.اما من میخواهم آرام قدم بزنم و عطر هل و میخک و دارچین و عود و جگر کباب شده را تا عمق جان ببلعم .

امروز هوا محشر بود . باد ، باران ، رعد و برق ...
و دل من که از حسرت انباشته شده ،در حال انفجار است...
توی دستم لیوان چای تازه دم و روی پاهایم کتابی که مدتهاست نیمه کاره مانده
به کاغذ سفیدی که از وسط قطر کتاب بیرون زده و سرزنشم میکند خیره می شوم .
توی خیالم همراه آهنگی که پخش می شود ساز می زنم

ببار ای ابر بارونی
ببار بر حال زارم
که از تقدیر تلخم بیقرار بیقرارم
نشستم تا که برگرده زمونه ی خوشی هام
نیومد بیشتر شد روزگار نا خوشی هام...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 | 1:52 | نویسنده : پروانه |
                                                               

نگاهت را قاب میگیرم

در پس آن لبخند 

که به من شور و نشاط زندگی می بخشد          

و خدا را به خاطر

خلقت وجود پاکت سپاسگذارم

روزت مبارک...                            

                                                                               



تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 11:49 | نویسنده : پروانه |

نگاهم را از مونیتور میگیرم و سرم را تکیه می دهم به صندلی

صدای جیر جیر صندلی سکوت اتاق را به هم میزند

خیره میشوم به در و دیوار اتاق

این آهنگ لایت روی وبلاگ آرامش عجیبی به من میدهد.

 دستم را دراز می کنم و پرده را کنار میکشم و زل می زنم به ابر هایی که عجیب و زیبا هستند.

یک تکه ابر شبیه ماهی یکی شبیه پرنده ،چند توده ی بزرگ شبیه پنبه های سفید .

توده ی بزرگ پنبه ای که  زیر نور خورشید و توی آسمان آبی می درخشد، هر لحظه

منبسط و منبسط تر می شود، تا به کلی محو و نابود گردد.

چشمم را که از آسمان میگیرم همه جا سیاه و تاریک است.

چشمانم را می بندم و رویای پروانه شدن و پرواز در سر می پرورانم.

یک رویای تکراری و قدیمی ، شاید از زمان کودکی.

اما انگار یکی پیله ام را  جر داد و مرا بی موقع از آن بیرون کشید.

و حالا احساس مو جودی بلا تکلیف را دارم ، جانور عجیبی که هیچ موجودی شبیهش نیست

موجودی که پتانسیل  مضحک بودن و ترحم بر انگیزی را هم زمان دارد.

این احساسی بود که خودم زمان کودکی به  شاپرک های نازنینی که توی حیاط خانه ی قدیمی

 می آمدندو مینشستند روی گلهای زیبای باغچه ، داشتم ،وقتی که بعد از کلی سعی و تلاش

اسیر مشتهای من می شدند.میگذاشتمشان توی ظرف آب ،می چرخیدند و می رقصیدند.

آنها تلاش میکردند برای رهایی و من  شادمانه می خندیدم.


این روزها چشمانم هم گاهی می بینند اگر اشک بگذارد...



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 12:27 | نویسنده : پروانه |
       

*  سال نو مبارک *

توی آخرین برگ سر رسید سالی که گذشت می نویسم که تلخی ها و

سختی ها بیشتر و جدی تر بودند.غم بود .دروغ بود . نگرانی بود .اما لذت و

خوبی و شیرینی هم بود.باز هم همان جمله ی همیشگی ام را به زبان 

می آورم، که این دنیای لعنتی مثل همیشه با وجود تمام زشتیهایش ،

زیباست.زیباست وقتی توی این فصل زیبا از این بالا به منظره ی درختان

تازه سبز شده نگاه میکنم و گرمی آفتاب به تنم می چسبد.وقتی آرامش

ته دلم موج میزند .عاشق این سکوتم...

مهمترین چیزی که امسال بهش دست یافتم ،پذیرفتن بود.کنار آمدن ،راضی

بودن ،پایان دادن به یک آزار درونی...

معلوم نیست تا چه حد موفق . اما شاید بتوانم از هر چیزی که دارم و آن

چیزی که هستم، خوشنود باشم ...

این روز ها حوصله ی فکر کردن و غر زدن به اتفاقات نا خواسته را ندارم.

توان غصه خوردن و اشک ریختنم به پایان رسیده . قدرت تحملم تمام شده

این روز ها به این فکر میکنم که بی تفاوتی هم عجب عالمی دارد.

 

پ.ن:مهربانی را دوست دارم.خیلی زیاد منتظر مهربانی آدمهای مهربان

بودم ، اما...









تاريخ : جمعه نهم فروردین 1392 | 13:40 | نویسنده : پروانه |

یه قطعه از دیالوگ فیلم عشق:
«اوضاع به همون نحوی ادامه پیدا میکنه که تا اینجا ادامه داشته
همینطور بد و بدتر میشه
اوضاع ادامه پیدا میکنه
و بعد یه روز همه چیز تموم میشه»

به نظرم هر کسی تماشای این فیلم رو دوست نداره.شاید فقط هشتاد ساله ها به این عشق به چشم یک عشق تاریخ مصرف گذشته نگاه نکنند. جذابیتی وجود نداره. عشقی کسل کننده و بدون هیچ شور و شعف .احساسات  به غلیان در نمی آید . جز اینکه...
فقط باید بعضی درد ها رو درک کرده باشی تا بتونی اون رو حس کنی .در سر تا سر این فیلم ملال آور، فکر میکنم مشغول تماشای تکه ای از یک زندگی واقعی هستم . روزهای سخت و پایان ناپذیر 4 سال پیش .با یک فرق اساسی... نمیدونم کدوم سخت تر و غیر قابل تحمل تره ؟ اینکه یه اتفاق تلخ بدونه چه وقتی به سراغت بیاد و همه چیز در عرض چند ماه به سرعت بگذره . یا اینکه سالهای سال روز های خوب و بد، یکی در میون تکرار بشه و بهترین سالهای عمرتو تباه کنه.
من به آنه توی فیلم عشق به چشم پیر زنی هشتاد ساله نگاه نکردم .من داشتم به دختری بیست و چهار ساله نگاه میکردم که اول راه زندگیش قرار گرفته با یک دنیا رویا و  آرزوهای زیبا.
مبهم بودن پایان فیلم همان ابهامی است که مدتهاست از پایان زندگی توی سرم نقش بسته .تماشای این فیلم مثل نگاه کردن یک کودک به کارنامه ی مردودی اش سخت و عذاب آور بود.تکان دهنده و هراس انگیز .واقعی و انکار نا پذیر .نمایش یک زندگی عاشقانه که رو به زوال می رود.چاره ای جز پذیرفتن نمانده .
هیچ کس نمی فهمد عمق خستگی ام را .مثل آنه آنقدر خسته، که دلم نمیخواهد به این جمله ی تکراری که صدها بار شنیده ام حتی فکر کنم . که « اگر جای من بودی چه
می کردی ؟»
کاش می تونستم صحنه های فیلم رو فراموش کنم .منتظر آن روز هستم .یک روز که همه چیز تمام میشود و هیچ کس قادر به جلوگیری از این اتفاق نخواهد بود .




تاريخ : سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 | 13:7 | نویسنده : پروانه |