شب ،بزرگترین و بهترین نعمت برای آدمهایی مثل من، برای قابل تحمل شدن زندگی.
سکوت ،آرامش ،امنیت ، قطره های غلطان روی گونه ها ،تحولی عجیب...
نیمه شب است .نگاهم به دوردستهاست.به چراغهای بی رمقی که در افق می درخشد.
یک دسته پروانه جلوی چشمانم به پرواز در می آید.یکی دست به کمر و طلبکار با چشمانی غضبناک نگاهم میکند.یکی برای یک آرزو دلش میتپد. و دیگری با نگاه حسرت بارش میگوید که شاید بخشیدمت.
قهقهه میزنم از تصور این خیالات فانتزی...
...صبح در راه است و ارمغان طلوع خورشید...بیداری،قرص های رنگ به رنگ و تهوع آور،لیوان شیر،خیره شدن به خانه ای که شبیه آمال تو نیست ،حرفهای تکراری،دلتنگی،قصه ای که توی سرت شکل می گیرد و رشد میکند،و یکباره همچو حبابی می ترکد و سرت را خالی میکند...تکرار ،تکرار، تکرار ، تسلسل
دلم برای قدم زدن توی بازارچه قدیمی تنگ شده.پیاده روی توی جمعیتی که در هم میلولند و دنبال باز کردن راهند برای سریعتر رسیدن به مقصد.اما من میخواهم آرام قدم بزنم و عطر هل و میخک و دارچین و عود و جگر کباب شده را تا عمق جان ببلعم .
امروز هوا محشر بود . باد ، باران ، رعد و برق ...
و دل من که از حسرت انباشته شده ،در حال انفجار است...
توی دستم لیوان چای تازه دم و روی پاهایم کتابی که مدتهاست نیمه کاره مانده
به کاغذ سفیدی که از وسط قطر کتاب بیرون زده و سرزنشم میکند خیره می شوم .
توی خیالم همراه آهنگی که پخش می شود ساز می زنم
ببار ای ابر بارونی
ببار بر حال زارم
که از تقدیر تلخم بیقرار بیقرارم
نشستم تا که برگرده زمونه ی خوشی هام
نیومد بیشتر شد روزگار نا خوشی هام...
نگاهم را از مونیتور میگیرم و سرم را تکیه می دهم به صندلی
صدای جیر جیر صندلی سکوت اتاق را به هم میزند
خیره میشوم به در و دیوار اتاق
این آهنگ لایت روی وبلاگ آرامش عجیبی به من میدهد.
دستم را دراز می کنم و پرده را کنار میکشم و زل می زنم به ابر هایی که عجیب و زیبا هستند.
یک تکه ابر شبیه ماهی یکی شبیه پرنده ،چند توده ی بزرگ شبیه پنبه های سفید .
توده ی بزرگ پنبه ای که زیر نور خورشید و توی آسمان آبی می درخشد، هر لحظه
منبسط و منبسط تر می شود، تا به کلی محو و نابود گردد.
چشمم را که از آسمان میگیرم همه جا سیاه و تاریک است.
چشمانم را می بندم و رویای پروانه شدن و پرواز در سر می پرورانم.
یک رویای تکراری و قدیمی ، شاید از زمان کودکی.
اما انگار یکی پیله ام را جر داد و مرا بی موقع از آن بیرون کشید.
و حالا احساس مو جودی بلا تکلیف را دارم ، جانور عجیبی که هیچ موجودی شبیهش نیست
موجودی که پتانسیل مضحک بودن و ترحم بر انگیزی را هم زمان دارد.
این احساسی بود که خودم زمان کودکی به شاپرک های نازنینی که توی حیاط خانه ی قدیمی
می آمدندو مینشستند روی گلهای زیبای باغچه ، داشتم ،وقتی که بعد از کلی سعی و تلاش
اسیر مشتهای من می شدند.میگذاشتمشان توی ظرف آب ،می چرخیدند و می رقصیدند.
آنها تلاش میکردند برای رهایی و من شادمانه می خندیدم.
این روزها چشمانم هم گاهی می بینند اگر اشک بگذارد...
* سال نو مبارک *
توی آخرین برگ سر رسید سالی که گذشت می نویسم که تلخی ها و
سختی ها بیشتر و جدی تر بودند.غم بود .دروغ بود . نگرانی بود .اما لذت و
خوبی و شیرینی هم بود.باز هم همان جمله ی همیشگی ام را به زبان
می آورم، که این دنیای لعنتی مثل همیشه با وجود تمام زشتیهایش ،
زیباست.زیباست وقتی توی این فصل زیبا از این بالا به منظره ی درختان
تازه سبز شده نگاه میکنم و گرمی آفتاب به تنم می چسبد.وقتی آرامش
ته دلم موج میزند .عاشق این سکوتم...
مهمترین چیزی که امسال بهش دست یافتم ،پذیرفتن بود.کنار آمدن ،راضی
بودن ،پایان دادن به یک آزار درونی...
معلوم نیست تا چه حد موفق . اما شاید بتوانم از هر چیزی که دارم و آن
چیزی که هستم، خوشنود باشم ...
این روز ها حوصله ی فکر کردن و غر زدن به اتفاقات نا خواسته را ندارم.
توان غصه خوردن و اشک ریختنم به پایان رسیده . قدرت تحملم تمام شده
این روز ها به این فکر میکنم که بی تفاوتی هم عجب عالمی دارد.
پ.ن:مهربانی را دوست دارم.خیلی زیاد منتظر مهربانی آدمهای مهربان
بودم ، اما...
یه قطعه از دیالوگ فیلم عشق:
«اوضاع به همون نحوی ادامه پیدا میکنه که تا اینجا ادامه داشته
همینطور بد و بدتر میشه
اوضاع ادامه پیدا میکنه
و بعد یه روز همه چیز تموم میشه»
به نظرم هر کسی تماشای این فیلم رو دوست
نداره.شاید فقط هشتاد ساله ها به این عشق به چشم یک عشق تاریخ مصرف گذشته نگاه
نکنند. جذابیتی وجود نداره. عشقی کسل کننده و بدون هیچ شور و شعف .احساسات به غلیان در نمی آید . جز اینکه...
فقط باید بعضی درد ها رو درک کرده باشی تا بتونی اون رو حس کنی .در سر تا سر این
فیلم ملال آور، فکر میکنم مشغول تماشای تکه ای از یک زندگی واقعی هستم . روزهای
سخت و پایان ناپذیر 4 سال پیش .با یک فرق اساسی... نمیدونم کدوم سخت تر و غیر قابل
تحمل تره ؟ اینکه یه اتفاق تلخ بدونه چه وقتی به سراغت بیاد و همه چیز در عرض چند
ماه به سرعت بگذره . یا اینکه سالهای سال روز های خوب و بد، یکی در میون تکرار بشه
و بهترین سالهای عمرتو تباه کنه.
من به آنه توی فیلم عشق به چشم پیر زنی هشتاد ساله نگاه نکردم .من داشتم به دختری
بیست و چهار ساله نگاه میکردم که اول راه زندگیش قرار گرفته با یک دنیا رویا
و آرزوهای زیبا.
مبهم بودن پایان فیلم همان ابهامی است که مدتهاست از پایان زندگی توی سرم نقش بسته
.تماشای این فیلم مثل نگاه کردن یک کودک به کارنامه ی مردودی اش سخت و عذاب آور
بود.تکان دهنده و هراس انگیز .واقعی و انکار نا پذیر .نمایش یک زندگی عاشقانه که
رو به زوال می رود.چاره ای جز پذیرفتن نمانده .
هیچ کس نمی فهمد عمق خستگی ام را .مثل آنه آنقدر خسته، که دلم نمیخواهد به این
جمله ی تکراری که صدها بار شنیده ام حتی فکر کنم . که « اگر جای من بودی چه
می
کردی ؟»
کاش می تونستم صحنه های فیلم رو فراموش کنم .منتظر آن روز هستم .یک روز که همه چیز
تمام میشود و هیچ کس قادر به جلوگیری از این اتفاق نخواهد بود .
حالم از این شادمانی های بی سبب که به زور به من تلقین میکنند
به هم می خورد . همان بهتر توی پیله ی تنهایی خودم فرو بروم و
ساکت شوم .شادی و حرفهای بیهوده ای که تمام هدفش پنهان کردن
حس همیشگی است و وابسته به چیزی است غیر از شادی و خرسندی
واقعی....
یک حس ساختگی و مصنوعی که هرگز روحم را اقناع نمی کند.
دغدغه ای که مرا تبدیل به آدمی غیر واقعی میکند.خودم را توی
این قالب هرگز دوست ندارم.
اما چقدر می توانم از خود واقعی و آرامش درونی ام فاصله بگیرم؟
یکشنبه ی گندی بود.همان صبح اول وقت یک حس خاص همیشگی
به سراغم آمد ،حسی که مرا از اتفاقات خاص آن روز با خبر میکند.
با صدقه هم نحوستش برطرف نشد.از وراجی های بیهوده ام عصبانیم.
گندی که باید به روزم زده شد.حالا که ساکت شدم ذهنم از وراجی دست
بر نمی دارد.قادر نیستم خفه اش کنم . چشمم به لیوان چای خیره
میماند که سرد میشود و بارها و بارها عوضش میکنم .
امروز پر از بغضم .اما این سکوت و تنهایی و اشکهای داغی که روی
گونه ام سر می خورند را دوست دارم.
خیلی بیشتر از شادیهای کاذبی که نتیجه اش غرق شدن در تردید هاست.
آهای اتفاقات مثلا دلچسب و شاد و دوست داشتنی ،شما را به خیر و مرا
به سلامت...
همیشه پیش خود فکر میکنم کاش چندین سال دیر تر به دنیا اومده
بودم.اونوقت شاید خیلی راحت تر به اون چیزایی که میخواستم دست می
یافتم.شاید همه ی آرزوهای دست نیافتنی محقق می شدند.شاید چشمم
به خوبیها و زیبایی ها بسته نمیشد.یعنی تقدیر و سر نوشت آدمها در گرو
یک عدد مسخره قرار گرفته؟!
فکر میکنم برای بعضی از آدمهای دور و برم چند سال دیر و برای بعضی
چند سال زود به دنیا آمدم.
فقط تغییر یک عدد مساوی بود با کلی تغییر و تحول درهمه ی لذتها و
سختیهای زندگی و علایق و اتفاقات. و در یک کلمه سرنوشت
پ.ن:همیشه هر چیزی که ته قلب من است از توی چشمانم پیداست.
نگرانم ،دلم می خواهد کتمان کنم هیاهوی درونم رااز نگاههای کنجکاو...
کاش می توانستم زیر باران غرق شوم و قطرات اشکم را پنهان کنم و با
نگاهی قدرتمند،خستگی شانه هایم را نادیده بگیرم.
می گویند در کهکشان ها جایی ست که به آن می گویند :زایشگاه!جایی
ست که ستاره ها در آن می میرند و دوباره، همان جا، به دنیا می آیند تا
بدرخشند. شاید بعد از چند ده هزار سال روزی ما نورش را دیدیم. چه می
دانی؟ شاید بعداز این که دوباره ،همان جا، مرده باشد.![]()
نمیدونم اشکال درد دل کردن چیه؟من این وبلاگو واسه همین ساختم
واسه فریاد زدن و خالی کردن بغضم.یه چاه برای اینکه سرمو ببرم توش
و داد بزنم.عمر آدم چقدر زود می گذره.به این زودی یک سال گذشت. یک
سال پیش توی یک روز خوب پاییزی. روز تولدعزیزترین.این روز دوست
داشتنی برات مبارک باشه![]()
![]()
![]()
![]()
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست،گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود.
شاید کمی دیر اقدام کردم واسه نوشتن این مطلب. چند سال پیش تو
همین روزا یه معجزه به کمکم اومد و من دوباره متولد شدم.الان که بهش
فکر می کنم ، یاد سختیهاش می افتم .یاد لطف و محبت امام حسین تو
روز عاشورا...![]()
این روزا خیلی دلم واسه نوشتن تنگ میشه ...ولی نمی تونم
انگار بعضی وقتا سکوت خیلی بهتر از جمله های تکراری وخسته کننده
است که دیگه کسی تمایل به خوندنش نداره.![]()
و من همیشه به این می اندیشم که چرا پا به دنیایی گذاشتیم که قرار
است همه ی مدت تلاش کنیم و سختی بکشیم و منتظر بمونیم که روزی
برگردیم به همون جای اول خودمون تا اینکه این قصه به گوشم خوانده
شد...![]()
چیزهایی از فرشتگان در مورد رسم های دنیا شنیده بودم
از سیاهی هایش...تلخی هایش.. و سختی هایش
و اینکه کسانی از ساکنانش خدا را هم دوست ندارند و به او توجه ای ندارند
همیشه میگفتم : مگر میشود خدایی به این مهربانی و بزرگی را هم
دوست نداشت!!!
ولی انان میگفتند :دنیای آدمها چیزهایی عجیب تر از این هم دارد
آری... سرنوشت من هم همانند بقیه این بود که خود به دنیا بیایم و آنرا
تجربه کنم
وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد به من گفت:( جایی که میروی
آدمهایی دارد که شاید دلت را بشکنند. ولی تو نباید کم بیاوری و
دلگیر شوی. من همه جا و هر لحظه در کنارت هستم و تو تنها نیستی
در وجودت عشق میگذارم تا همه را دوست بداری ...قلب میگذارم که
خوبی ها وبدی ها را در ان احساس کنی و با عقلت بهترین را برگزینی
اشک میدهم که همراهی ات کند و غم هایت را با آن به سوی من
رهسپار کنی تا آن را التیام باشم
و در آخر مرگ را به تو می بخشم تا وقتی که از همه چیز بریدی و صبرت
را به من اثبات کردی به نزد من برگردی و پاداش را تقدیمت کنم)

هیچ چیز سخت تر از پایمال شدن رویاها و آرزوها و ملاکهایی نیست که یک عمر برای زندگیت وضع کرده ای.هیچ چیز سخت تر از روبرو شدن با واقعیت تلخی نیست که هرگز حاضر به پذیرفتنش نیستی .یک عمر همه ی تلاشت را به کار می گیری برای آن زندگی رویایی. برای هر چه با شکوه تر بودن.برای موثر و مفید بودن.
فکر می کنی دیر یا زود به آن چیزی که می خواهی می رسی.همه ی سختیها و موانع زود گذرند.باید صبور باشی و منتظر و امید وار.انتظار سخت ترین کار دنیاست ولی امید به آینده تحملش را کمی آسان میکند.
یک روز که فکر میکنی همه چیز همان جوری است که تو می خواهی. یک روز سرد پاییزی که قرار است اتفاقی جدید را تجربه کنی...
شاید این همان وقتی است که قرار است تو بفهمی و باور کنی که دیگر دنیا به کام تو نخواهد بود.میفهمی که دیگر سالهای سخت انتظار به سر آمده.
واقعیت با تصورات من یک دنیا فاصله داشت.و من سر سختانه تا به امروز نخواستم بپذیرم.حالا این روز ها انگار چا ره ای جز تسلیم ندارم.خبری از سر کشی و غرور سابق نیست .پایان مقاومت و لجاجت با تقدیر.
بالاخره رسید آن بر هه ای از زمان که من شاهد رخت بر بستن همه ی تصو راتی باشم که در تمام عمر توی سرم شکل گرفته بود.شاهد فرو پاشیدن رویاها،و رفتن آرزوها...
و من بی آنکه لبخند بزنم برایشان دست تکان دادم. با صورتی سرخ از هیجان و قطره های عرق سرد روی پیشانی ،در حالی که انگار تکه ای یخ در حال ذوب شدن روی تیره ی پشتم بود.یک بار دیگر در کوره ی آتش روزگار فرو رفتم و شاید مقاوم تر شدم.شاید هم از درون تبدیل به خاکستر.تا فقط یک تلنگر فاصله داشته باشم به فروپاشی...
همیشه تمام ترسم ،عادت به زندگی بود . به روز های تکراری و شبهای پر درد.که دیگر نگران دوست داشته شدن یا نشدن نباشم.نگران بی تفاوتی خودم به روزگار بودم.نگران عادت به نبودن اشک
اینجا پایان یک عمر هراس و ترس از واقعیت است. پایان فرار از حقیقت زندگی.دیگر نیازی به دروغ ندارم.
همه ی اتفاقاتی که توی ذهنم مرا حقیر میکرد،امروز دستانم را می گیرد و به آرامش می رساند.آرامش پذیرفتن حقیقت و پوست انداختن و شاید بزرگ شدن.
من دیگر به گناههای کرده و نکرده نمی اندیشم.دیگر از این رویاها و خیالبافی های بیهوده متنفرم. من همانم که میبینی.چه بخواهم چه نخواهم.دیگر هراسی از نگاههای خیره ندارم. از قصه هایی که توی مردمک چشمانی است که به من زل میزند نمی ترسم.دیگر آب از سرم گذشته.
یک عمر خودم را به نفهمی زدم و سر سختانه جنگیدم برای تغییر دادن چیزی که تغییرش ناممکن بود.می خواستم درد هایم را فراموش کنم.درد دانستن درد حرفها و نگاهها و حتی درد جسمم را.....نشد اما...
امروز دیگر دخترک 24 ساله ای که توی این سن در جا می زد و لجوجانه بزرگ نمیشد را نمی شناسم.مانتوی زیبای کلوشش را با دگمه های طلایی به تن کرد و کفشهای پاشنه بلند پاپیون دار را پوشید و توی زیبا ترین فصل سال قدم زنان از من دور و دور تر شد .توی خیابانی پر از برگهای خشک پاییزی آنقدر رفت تا مثل یک نقطه نا پدید گشت...
پ.ن : من این روز ها مثل یک برگ پاییزی اسیر تقدیرم.
یادم نمیاد توی پاییز سفر رفته باشم،سفری نا بهنگام.
![]()
این روزها از وبگردی خسته ام،خیابانگردی را برگزیدم.این روزها که زیباترین فصل خداست. و آرزویم قدم زدن روی برگهای خشک و شنیدن غمگین ترین آهنگ دنیا توی سکوت ،یا قدم زدن زیر باران است
این جمله ها خیلی تکراری است.اما چه تکرار زیبایی
این روزها دنیای مجازی و دروغهایش را رها کردم و برای مدتی به واقعیت پناه آوردم. اینجا این روزها پر شده از آدمهایی که آمده اند حق داشته باشند،داد بزنند،غمگین شوند،اشک بریزند،و عذابت دهند.
این روزها ،گاهی ،خیابانگردی توی شب،بهترین ساعت شبانه روز،پر از سکوت ،پر از آرامش...مثل امشب که باران هم میبارد
پشت چراغ قرمز منتظر ایستاده ایم.انتظاری به ظاهر بیهوده ،توی این خلوت شب.همین چراغ قرمز ها هم برایم جالب و جذاب می شوند ،گاهی پر از داستان و ماجرا و گاهی پر از زیبایی و گاهی پر از غم.
مینشینم و خیره می شوم به آدمها،به گل فروشهای دوره گرد،به ویترین مغازه ها. بعد قصه ها توی سرم شکل می گیرند.واژه ها کنار هم می آیند وجمله ها شکل میگیرند.قصه سرایی ام که تمام میشود،با قهرمان داستانم اشک می ریزم یا برایش لبخند میزنم.
نگاههای متعجب اطرافیان به اشک ها و لبخندهای احمقانه ام ،جالب ترین قسمت ماجراست.و من بی صبرانه انتظار می کشم برای رسیدن به خانه ونگارش قصه ام.
ولی حیف که وقت رسیدن همه ی جمله های ساخته شده از ذهنم پر کشیده اند و رفته اند.هر بار به گذاشتن یک کاغذ و خودکار توی کیفم فکر میکنم ودوباره...
ثانیه شمار قرمز رنگ ،هم چنان به حرکت معکوسش،ادامه می دهد که متوجه دویدن دختر بچه از آن سمت خیابان می شوم.با سرعت به سمتم می آید و من متعجبم از حضورش در این ساعت شب ،تنها ،وسط خیابان...
دخترک با صورتی آفتاب سوخته و لباسهایی مندرس ،گره ی روسری اش را زیر چانه محکم میکند و خیره خیره نگاهم میکند.من هم نگاه میکنم.شروع به رقصیدن میکند. با خستگی زیاد وبه سختی ،این پا و آن پا میشود.اشک توی چشمهایم جمع شده بود. گفتم کافیست،گفتم تو خیلی کوچکی،خسته نیستی؟پدرو مادرت کجا هستند؟شام خوردی؟ خوابت نمیاد؟مدرسه نمیری؟
فقط نگاه میکند.دست میبرم توی کیفم و یک مشت شکلات میریزم توی مشتهای کوچکش.مردمک چشمهایش میدرخشد و میلرزد ...اما بر خلاف تصور من نه از خوشحالی...
توی این چشمها غم بود یا ترس و وحشت یا نگرانی یا خستگی ،نمیدانم
دستش را به سمتم دراز میکند و می گوید نمی خواهم ،پول بده...!
چراغ سبز شده بود. مردی خمیده از دور،سیگار بر لب،به این سمت می آمد.پول را از دستهای دخترک گرفت و توی جیبش گذاشت . دستهایش را کشید و از آنجا دور شدند.
چراغ دوباره قرمز شده و من به این فکر میکنم که شایدپناه بردن به همان دنیای مجازی،برایم بهتر باشد.تحمل دروغهای زیبا حتما خیلی بهتر از تماشای حقیقت تلخی است که توی کوچه و خیابان شهر قدم میزند...












